نویسنده :
حسین عبدالهی - ساعت ۱٢:٢۸ ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧
به نام خدا
بهار شد دوباره و به خانه ام نیــامدی
تو هم که مثل من فقط همیشه حرف میزدی
نوشته اند عشق معنی اش بهار می شود
چه فرق می کند برای مــن که خوب یا بدی
دلم بهــانۀ تو را گرفته و رها نمی کند
مرا هـوای کوچه ای که آمــدی ، قدم زدی
نکوهشم مکن که اینچنین به فکر می روم
حریف سخت و ،عشق مانده است و، یار مبتدی
مرا از ابتدای خلقت امتحان نموده اند
که وقت دل سپردن از تو نشنوم ؛ برو ردی
حسین عبدالّهی
نویسنده :
حسین عبدالهی - ساعت ٤:۳۸ ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
به نام خدا
پنجـره مثل اینــکه بو برده از خــزانم
از بس که پشت شیشـه می گیرد آسمانم
حال و هوای اینجا همچون دلم عجیب است
بـاران ندارد امّــا ، بغضش بریـد امــانم
آنقدرغرق خویشم کزخویش مانده هیچم
شـاید که رفته باشم ،همـراه با نشــانم
درگرگ و میش اینجا گم کرده ام خودم را
در جستجـوی اینـم ،دنبـال ایـن و آنـم
وقتیکه دوری ازمن انگار دورم ازخویش
زشت است اینکه از خود من بی خبر بمانم
هر چنــد ردّ پایت بر کــوچۀ دلم هست
امّا چـرا نمــاندی ،در خــانه میهمــانم
این روزهـای ابری ، کی می رسد به پایان
تا بـاز هم ببینـم ، خورشیــد مهــربانم
هستی ولی خودت را پنهان نمـائی از من
این بیشتــر نخـواهم ،دیگر نمـی توانم
بیچــاره من که باشـد،در عشق آفتابم
صـد آسمـان ابری،از چشم ، امتحــانم
حسین عبدالّهی